انجمن گالان انجمنی پربار
انجمن مدرسه ها
ژانویه 06, 2009, 03:51:51 am *
خوش آمدید، مهمان - لطفا برای ثبت نام اینجا و یا برای ورود اینجا را کلیک کنید.
آیا هنوز ایمیل فعال سازی حساب کاربری برای ما ارسال نشده است؟

لطفا برای ورود نام کاربری و رمز عبورتان را وارد نمایید
اخبار: به مدرسه ها دات کام خوش آمدید Http://madreseha.com
 
   فهرست   راهنمايي جستجو کاربران ورود عضويت  
انجمن گالان انجمنی پربار
صفحه: [1]   پایین
  ارسال به دوستان  |  چاپ صفحه  
نويسنده موضوع: داستان زیبا و تکان دهنده  (دفعات بازدید: 117 بار)
0 کاربر و 1 مهمان درحال دیدن موضوع.
admin
مدیر سایت
یه دنگ از سایت به نامشه
*****
آفلاین آفلاین

جنسيت : پسر
تعداد ارسال: 1223


amirb55
ديدن مشخصات WWW آدرس ايميل
« : نوامبر 16, 2008, 05:04:55 am »




يكي از دوستانم به نام پل يك دستگاه اتومبيل سواري به عنوان عيدي از برادرش دريافت كرده بود. شب عيد هنگامي كه پل از اداره اش بيرون آمد متوجه پسر بچه شيطاني شد كه دور و بر ماشين نو و براقش قدم مي زد و آن را تحسين مي كرد. پل نزديك ماشين كه رسيد پسر پرسيد: " اين ماشين مال شماست ، آقا؟"

پل سرش را به علامت تائيد تكان داد و گفت: برادرم به عنوان عيدي به من داده است". پسر متعجب شد و گفت: "منظورتان اين است كه برادرتان اين ماشين را همين جوري، بدون اين كه ديناري بابت آن پرداخت كنيد، به شما داده است؟ آخ جون، اي كاش..."
البته پل كاملاً واقف بود كه پسر چه آرزويي مي خواهد بكند. او مي خواست آرزو كند. كه اي كاش او هم يك همچو برادري داشت. اما آنچه كه پسر گفت سرتا پاي وجود پل را به لرزه درآورد:
" اي كاش من هم يك همچو برادري بودم."

پل مات و مبهوت به پسر نگاه كرد و سپس با يك انگيزه آني گفت: "دوست داري با هم تو ماشين يه گشتي بزنيم؟"
"اوه بله، دوست دارم."
تازه راه افتاده بودند كه پسر به طرف پل بر گشت و با چشماني كه از خوشحالي برق مي زد، گفت: "آقا، مي شه خواهش كنم كه بري به طرف خونه ما؟"
پل لبخند زد. او خوب فهميد كه پسر چه مي خواهد بگويد. او مي خواست به همسايگانش نشان دهد كه توي چه ماشين بزرگ و شيكي به خانه برگشته است. اما پل باز در اشتباه بود.. پسر گفت: " بي زحمت اونجايي كه دو تا پله داره، نگهداريد."

پسر از پله ها بالا دويد. چيزي نگذشت كه پل صداي برگشتن او را شنيد، اما او ديگر تند و تيـز بر نمي گشت. او برادر كوچك فلج و زمين گير خود را بر پشت حمل كرده بود. سپس او را روي پله پائيني نشاند و به طرف ماشين اشاره كرد :
" اوناهاش، جيمي، مي بيني؟ درست همون طوريه كه طبقه بالا برات تعريف كردم. برادرش عيدي بهش داده و او ديناري بابت آن پرداخت نكرده. يه روزي من هم يه همچو ماشيني به تو هديه خواهم داد ... اونوقت مي توني براي خودت بگردي و چيزهاي قشنگ ويترين مغازه هاي شب عيد رو، همان طوري كه هميشه برات شرح مي دم، ببيني."

پل در حالي كه اشكهاي گوشه چشمش را پاك مي كرد از ماشين پياده شد و پسربچه را در صندلي جلوئي ماشين نشاند. برادر بزرگتر، با چشماني براق و درخشان، كنار او نشست و سه تائي رهسپار گردشي فراموش ناشدني شدند.
خارج شده است

جهت حمایت از انجمن با عنوان "سایت دانش آموزان ایرانی" لینک ما را در سایت خود قرار دهید
انجمن مدرسه ها
« : نوامبر 16, 2008, 05:04:55 am »

شما انجمن خود را دوست دارید و ...
... آن را به دوستان خود معرفی میکنید
... با ارسال مطالب مفید آن را پربار می کنید
... اگر سایت یا وبلاگ دارید لینک انجمن را در سایت خود میگذارید
 

 خارج شده است
صفحه: [1]   بالا
  ارسال به دوستان  |  چاپ صفحه  
 
پرش به :  

Powered by MySQL Powered by PHP Powered by SMF 1.1.6 | SMF © 2006, Simple Machines LLC | Persian Language Pack by SMFlearn Team

Supported By Mambolearn Team
Valid XHTML 1.0! Valid CSS!

این صفحه در 0.042 ثانیه 24 نمایش داده شد.